تا فهميدم قرار بيان خونه مون سريع لباس هام رو پوشيدم و رفتم طرف در و با صداي بلند گفتم من دارم ميرم خونه ماماني! توي همين موقع يه دفعه احساس كردم به يه جايي گير كردم سرم رو كه برگردوندم ديدم مامان يقه مانتو من رو گرفته و بعد هم گفت شما جايي نميري الان هم ميري توي اتاقت وقتي هم كه اومدن مياي توي سالن. اونقدر جدي بود كه حتي نتونستم با گفتن "اما "ناراحتي خودم رو نشون بدم..... بدون هيچ حرفي رفتم توي اتاقم و تا اومدنشون خودم رو سرگرم كردم.... دلم ميخواست زنگ بزنن و بگن كه نميان اما اين جوري نشد و تشريف آوردن.... تمام مدت حواس خودم رو داده بودم به تلويزيون اما گوشهام توي جمع بود تا اگه كسي چيزي گفت يكي از اون تيكه هاي نابم رو نثارش كنم.... همه داشتن دوتا دوتا با هم حرف ميزدن كه يه دفعه گفت انگار برنامه تلويزيون خيلي جالبه ... گفتم نه اما از تحمل بعضي چيزا خيلي راحت تره..... منظورم رو خيلي خوب فهميد اما چيزي نگفت . بعد از چند ثانيه سكوت گفت چرا سعي ميكني خلاف جهت آب شنا كني؟ گفتم چون شنا رو براي همين ياد ميگيريم .... گفت اما لازم نيست كه حتما خلاف آب شنا كنيم در جهت آب هم ميشه حركت كرد ... گفتم اما براي اينكه هم جهت آب حركت كني لازم نيست شنا بلد باشي فقط كافي سرت رو بيرون آب بگيري.... اون خلاف جهت آب حركت كردنه كه احتياج به بلد بودن شنا داره... باز هم سكوت كرد و گفت اما اون وقتي كه خسته ميشي چي مجبور ميشي يه قسمت از مسيري رو كه اومدي برگردي .... گفتم اون كسي كه تصميم ميگيره در جهت مخالف شنا كنه خودش رو براي هر سختي آماده ميكنه حتي سختي غلبه بر خستگي براي رسيدن به يه تخته سنگ و استراحت كردن به اندازه رفع خستگي و حركت دوباره! گفت اگه با جريان آب بري جلو به دريا ميرسي ... گفتم شايدم به باتلاق .. اما در جهت مخالف به كوه ميرسي و شايدم يه چشمه زلال.....
