يه عصر جمعه شلوغ هست و من سوار دوچرخه مهيارم كه با سرعت سرسام آوري از وسط ماشينها رد ميشه مهيار گرم دوچرخه سواري و من به ماشينهايي كه متوقفشون ميكنيم زبونك ميندازم .....
صداي مزخرف يه ترمز ..... و دوچرخه ما دوميليمتري يه ماشين متوقف ميشه. دوباره صداي ركاب زدن مهيار .... راننده سرش رو از پنجره بيرون مياره و ميگه : بدبخت مي ميريا!
به مهيار ميگم ولي ما كه دو نفريم .... مي خنده و ميگه حتما احساس كرده يكيمون خيلي وقته از دست رفته !!!!
و من با خودم فكر ميكنم كه كدوممون؟؟؟؟!!!

