ساز از نفس افتاده بود
و ما هنوز
زیر مهتاب رنگ باخته می رقصیدیم
و نمی دانستیم در پس این برهوت
ستارگانی می تابند
که هزار خورشید را
در مشت پنهان می کنند
می رقصیدیم
و نمی دانستیم که انهدام یک سرو
صدها تذرو را بی کاشانه می کند
آه
چه آسان بود
انکار پژمردن ها و گریستن ها
می رقصیم
می رقصیم
و هنوز هم نمی دانیم ........... (صمصام)
