همیشه همه چیز خیلی پیش تر از آن شروع می شود که نقطه ی آغاز است !

نوشته شده در چهارشنبه 30 آبان1386   توسط فیقولی
همیشه همه چیز خیلی پیش تر از آن شروع می شود که نقطه ی آغاز است !

نوشته شده در چهارشنبه 30 آبان1386   توسط فیقولی
در عینک ذره بینی انسانها جهان بسیار بزرگتر است از آنچه که هست!

نوشته شده در یکشنبه 27 آبان1386   توسط فیقولی
نفرت احساس غریبی است
در بیشتر اوقات آن را تنها نثار کسانی میکنیم
که زمانی به آنان عشق می ورزیدیم!
نوشته شده در یکشنبه 27 آبان1386   توسط فیقولی
خداوند مرا در سحرگاه زیبایی خلق کرد
زمانی که هیچ چیز بهتری برای خلق کردن نداشت.
نوشته شده در یکشنبه 27 آبان1386   توسط فیقولی
در دنیا مجنون هایی هستند که به قدری دیوانه اند که هیچ چیز هرگز نمی تواند تب زیبای عشق را از چشمانشان برباید .
خداوند آنان را مورد رحمت خود قرار دهد. به خاطر وجود آن هاست که زمین گرد است و خورشید هر روز طلوع میکند ، طلوع میکند ، طلوع می کند !
(کریستین بوبن)
نوشته شده در شنبه 26 آبان1386   توسط فیقولی
غم نهفته در چشمان ات
از یادم نمی رود
گویا در بی خبری من
بر تو نیز رنج فراوان رفته است ! (صمصام)
نوشته شده در سه شنبه 15 آبان1386   توسط فیقولی
ببوسی اگر مرا
از میان پنجره هر روز
دیگر شعر نخواهم نوشت
نوشته شده در سه شنبه 15 آبان1386   توسط فیقولی
من مانده ام
که در این ظهر
بی امان
فوج کلاغ ها
این بار
پژمردگی کدام آهک زار را
قار می کشند؟ (صمصام)
نوشته شده در شنبه 12 آبان1386   توسط فیقولی
همه هراس من از تاریکی بود و حالا همه جا تاریکه ! تاریکه تاریک !!

نوشته شده در جمعه 11 آبان1386   توسط فیقولی
آبی آب تا افق
دریای بی کران
چگونه در کرانه به خشکی نشست؟!!
نوشته شده در جمعه 11 آبان1386   توسط فیقولی
هوای سرد سحرگاهی
تو را در آغوش می گیرم
دوباره به خواب می روم
نوشته شده در جمعه 11 آبان1386   توسط فیقولی
دلبستگی های ذهنی
فریادهای مچاله حسرت
حضور پنهان خون
در تمنای مجروح دست
نوشته شده در جمعه 11 آبان1386   توسط فیقولی
بیرون ظهر تابستان
سایه ها و بادها
درخت ها و انسانها
منجمد شده اند
حرکتی نیست
نوشته شده در جمعه 11 آبان1386   توسط فیقولی
من در مداری می روم
که بویی از زمان ندارد! (نامدار)
نوشته شده در پنجشنبه 10 آبان1386   توسط فیقولی
مهم نیست حساب هات رو با چرتکه جمع و جور کرده باشی یا با ماشین حساب
مهم اینه که هیچ جوری ، جور در نمیاد !
نوشته شده در چهارشنبه 9 آبان1386   توسط فیقولی
معتاد شده ام
به خواندن ها و نواختن های شبانه پویا !

نوشته شده در چهارشنبه 9 آبان1386   توسط فیقولی
بر پرده گریزان زندگی
پنجره ای کافی بود
گشوده بر بازی سایه و نور

نوشته شده در دوشنبه 7 آبان1386   توسط فیقولی
مادام که دل واپس تو ام
هر شب هزار سال می شود و
فکرم هزار راه می رود
و تا سپیده نتابد
پلکم هی می پرد
همه هراسم از تاریکیست!!! (صمصام)
نوشته شده در دوشنبه 7 آبان1386   توسط فیقولی
ساز از نفس افتاده بود
و ما هنوز
زیر مهتاب رنگ باخته می رقصیدیم
و نمی دانستیم در پس این برهوت
ستارگانی می تابند
که هزار خورشید را
در مشت پنهان می کنند
می رقصیدیم
و نمی دانستیم که انهدام یک سرو
صدها تذرو را بی کاشانه می کند
آه
چه آسان بود
انکار پژمردن ها و گریستن ها
می رقصیم
می رقصیم
و هنوز هم نمی دانیم ........... (صمصام)
نوشته شده در جمعه 4 آبان1386   توسط فیقولی