حریق خزان بود
من از جنگل شعله ها میگذشتم
همه هستی ام جنگلی شعله ور بود
که طوفان بی رحم اندوه
به هر سو که میخواست می تاخت
می کوفت می زد
به تارج می برد
شب از جنگل شعله ها می گذشت
حریق خزان بود و تاراج باد
و در گوش برگی که خاموش می سوخت
گفتم :
مسوز این چنین گرم در خود مسوز!
مپیچ این چنین تلخ در خود مپیچ!
که گر دست بیداد تقدیر کور
تو را می دواند به دنبال باد
مرا می دواند به دنبال هیچ!
نوشته شده در پنجشنبه 20 مهر1385   توسط فیقولی
